تبليغاتX
زندگی کن همین
سلام من هم مثل تو خسته از روزمرگیها بودم اما خدا راهنماییم کرد. پس با تو می گویم

Image and video hosting by TinyPicوقتی این تیتر رو سایت تبیان دیدم خیلی برام جالب اومد.

 

 رفتم و خوندمش. گفتم بذار یه کم تو اینترنت درباره اش تحقیق کنم. رفتم گوگل. masha alalykina را در قسمت عکس سرچ کنید. البته خانمها! خدا کنه نور ایمان توی دل همه خصوصا دل من بتابه.

یاعلی

نوشته شده توسط الهه در ساعت 7:58 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام

فاطمه خانم پسرعمو دار شده و حسابی سرش شلوغه. شبها می ره و بهش سر می زنه.

امشب وقتی اون یکی زن عموش گفت نی نی ماست زد زیر گریه. قربون بچه ام برم که خوب همه چی رو می فهمه.

مامانش شیرش داد و دادش به مامان بزرگش. فاطمه از راه رسید دید بچه بغل مامانش نیست. با انگشت به مامان بچه اشاره می کرد و یه نگاهی هم به بچه داشت و می گفت مامان....مامان... یعنی بچه مامانشو می خواد. بچه ام خیلی با فهم و کمالاته.

مامان بزرگش تسلیم شد و گذاشتش روی تخت. فاطمه هم اومد دو زانو جلوش نشست. کلی ذوق می زد. دست می زد به پاش می گفت: پا... پا... با دستمال کاغذی لبشو پاک کردم. دستمالو از من گرفت و پای بچه رو پاک می کرد. مهربون

خیلی خوب محبتو درک می کنه. عمه بزرگش رو خیلی دوست داره اما کوچیکه رو زیاد نه. شاید هم دوستش داره اما عمه اش خیلی اذیتش می کنه.

باباش می گه عموش عوض اینکه با بچه خودش بازی کنه با فاطمه بازی می کنه. از بس اون کوچولوئه و کمی هم زشت.

امشب یه تی شرت سبز که گل نارنجی داره تنش کرده بودم. روش هم سارافون لیش رو. خیلی ناز شده بود. عصر هم حمامش کرده بودم و با شامپو گلرنگ خرسی دو دست موهاشو شسته بودم. سشوار نکشیدم موهاش خیلی ناز شده بود.

خدا هر کی بچه داره براش حفظ کنه و صالحش کنه و هر کی نداره بهش بخشه. یا علی.

نوشته شده توسط الهه در ساعت 3:42 قبل از ظهر | لینک  |